یادداشت های یک مقتول

!...مترسک! اینقدر دست هایت را باز نکن،کسی تو را در آغوش نمی گیرد.ایستادگی تنهایی می آورد

فیلم رسوایی رو دوست داشتم.بازی و لحن زیبای آقای عبدی که واقعا به دلم نشست!تشویقدر کل فیلمیه که آدمو به فکر فرو میبره...

باعث شد یکمی به خودم بیام...متفکر

و تیر خلاص اون شعری بود که پیرمرد پنبه زن خوند و همه فیلم یه طرف و اون شعر کوتاه یه طرف:

زیدی به زن فاحشه گفتا پستی               هـــر لـحظه به دام دگـری پابستی

زن گفـت هرآنـچه گویی هــستم               اما تو چنین چه مینمایی هستی؟


 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٥ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط مقتول نظرات ()

یه مدت یه بیت شعر طنزی،که فکر کنم توی برنامه قند پهلو شنیده بودم،افتاده بود توی مخم و برای خودش جولان می داد!لامصب به هر آهنگی و ریتمی هم می شد خوندش!زبان اصلا هم خیال بیرون رفتن نداشت.با چه مکافاتی سعی کردم بهش فکر نکنم و موفق هم شدم.

شعرش این بود:

شست پایم بوی گردو می دهد     خود بیا بو کن ببین بو می دهد؟!

.

.

.

اِوا...! دوباره اومد تو مغزم!!!!!!!!!!!کلافه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٥ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط مقتول نظرات ()


 Design By : Pichak