یادداشت های یک مقتول

!...مترسک! اینقدر دست هایت را باز نکن،کسی تو را در آغوش نمی گیرد.ایستادگی تنهایی می آورد

فیلم رسوایی رو دوست داشتم.بازی و لحن زیبای آقای عبدی که واقعا به دلم نشست!تشویقدر کل فیلمیه که آدمو به فکر فرو میبره...

باعث شد یکمی به خودم بیام...متفکر

و تیر خلاص اون شعری بود که پیرمرد پنبه زن خوند و همه فیلم یه طرف و اون شعر کوتاه یه طرف:

زیدی به زن فاحشه گفتا پستی               هـــر لـحظه به دام دگـری پابستی

زن گفـت هرآنـچه گویی هــستم               اما تو چنین چه مینمایی هستی؟


 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٥ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط مقتول نظرات ()


 Design By : Pichak