یادداشت های یک مقتول

!...مترسک! اینقدر دست هایت را باز نکن،کسی تو را در آغوش نمی گیرد.ایستادگی تنهایی می آورد

یه بار اردو برده بودنمون مشهد.

توی یکی از مغازه هاش،فکر کنم توی طرقبه بود،تسبیح و انگشتر و...می فروختند.

یه تسبیح آبی خوشرنگ نظر من و چند تا از بچه ها رو جلب کرد نگاه کردم به برچسب قیمتش و گفتم:

-خوبه 4000 تومنه بخریمش!

فروشندهه یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:خنثی

-نه آبجی!4000 تومن نیست!

دوباره یه نگاه انداختم و با یه لحن متعجبی گفتم:پس 40000 تومنه!؟!؟!چه گرون!تعجب

بدبخت فروشنده داشت می ترکید از خنده گفت:قهقهه

-نخییییییییر 400000 تومنه!

 

+توی این خاطره چند تا اتفاق مهم افتاد:متفکر

اول:حسابی ضایع شدیم!

دوم:فهمیدیم حتی قیمت و مارک تسبیح بعضیا با ما آدم عادیا فرق داره.

سوم:فهمیدم نیاز به عینک دارم!یول

 

+یکی نیست بگه آخه اون تسبیح 400000 تومنی مگه ذکراش دوبله حساب می شه؟!اگه برای ریا نیست پ واسه چیه!؟هی تسبیح بنداز بگو استغفرالله در حالی که قیمت تسبیحت بیشتر از خرجی زندگی دو ماه همسایه فقیر بغل دستیتهخنثی

 

+ریا آفت عبادته!

 

+قربون صلوات شمار 2500 خودم برم که از هر چی تسبیح دانه یاقوتی و فیروزه اس سرهقلب

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۳ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط مقتول نظرات ()


 Design By : Pichak