یادداشت های یک مقتول

!...مترسک! اینقدر دست هایت را باز نکن،کسی تو را در آغوش نمی گیرد.ایستادگی تنهایی می آورد

تمام نوجوانی و یه کم از کودکی من آمیخته بود با کتاب های شرلوک هلمز...

از آن کتاب دره وحشتش بگیر تا داستان کوتاه رسوایی در بوهم!

و هم چنین سری کتاب های در جست و جوی دلتورا!

وقتی در عالم خیال و کودکی با لیف و باردا و جاسمین همراه می شدم...هیجان را در تک تک سلول های بدنم حس می کردم...

و تنها کتابی که از آگاتا کریستی خواندم:عروسکی در دود کش بخاری!

و چون سیر بی هیجان و قابل پیش بینی و کندش به دلم ننشست دیگر از او کتاب نخواندم...

+یادمه اولین بار کلاس چهارم بودم کتاب دره وحشت رو خوندم،هیچی ازش حالیم نشد!هر سال در ایام عید و تعطیلات دوباره و سه باره خوندمش تا تونستم ازش چیزی بفهمم.هنوز هم اون کتاب عزیز رو دارم و افسوس می خورم که چرا جلدش فرسوده شده!

 

+از کتاب های در جشت و جوی دلتورا فقط شهر موش ها رو داشتم.بعدش رفتم کل کتابخونه شهر رو زیر و رو کردم بقیه جلداش گیرم اومد و خوندمش!خیلی لذت داشت هنوزم که هنوزه دلم می خواد به جای لیف می بودم!

 

-از  رمان های عاشقانه بدم میادسبز

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مقتول نظرات ()


 Design By : Pichak