یادداشت های یک مقتول

!...مترسک! اینقدر دست هایت را باز نکن،کسی تو را در آغوش نمی گیرد.ایستادگی تنهایی می آورد

یک روز افسر عراقی،از اسیر مجروحی که یک بسیجی پانزده ساله بود پرسید:

«تو تا چه اندازه پدر و مادرت را دوست داری؟»

او خیلی راحت گفت:«به اندازه ی چشم هایم دوستشان دارم.»

افسر بعثی پرسید:«خوب،تو که بسیجی هستی رهبرت،خمینی را چقدر دوست داری؟»

آن بسیجی پاسخ داد:«خمینی قلب من است.او را به اندازه ی قلبم دوست دارم.انسان بدون چشم می تواند زندگی کند؛اما بدون قلب،ممکن نیست.»

افسر عراقی چهره اش از خشم سرخ شده بود و گیج و سرگردان او را نگاه می کرد.

 

 

اسماعیل یکتایی(از کتاب بازداشتگاه تکریت11)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٦ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط مقتول نظرات ()


 Design By : Pichak