یادداشت های یک مقتول

!...مترسک! اینقدر دست هایت را باز نکن،کسی تو را در آغوش نمی گیرد.ایستادگی تنهایی می آورد

امروز یکی از بهترین آدمایی که می شناختم مُـــرد!

گلوم سنگین شده،یه چیزی مثل یه سیب گنده توش گیر کرده...

گریه خیلی خوبه خیلی...

من چون بلد نیستم گریه کنم دارم از زور بغض می میرم

رگ های پیشونیم زده بیرون

صورتم هم کبود و سرخ شده

ببخشید شاید دارم هذیون می گم

حالم بده خیلی بد...

اختیار حرفام دست خودم نیست

چرا آدمای خوب می میرن؟

هر کی ازم می پرسید می تونستم توجیهش کنم

اما یکی بیاد منو توجیه کنه

چرا مرد؟؟

امروز صورت نورانیش میره زیر خاک های سرد

خدا نمی شنوی من که دعا کردم براش

من که از همون ماه رمضون براش نماز حاجت خوندم

پس چی شد؟

قولت چی شد؟

من که سه شب احیا رو فقط محض شفای اون احیا رفتم

وگرنه من و چه به احیا!

هیچ کس از آدم سردی مثل من انتظار نداشت که برای شفای کسی این طور دعا کنم...

ولی...

خدا یعنی واقعا مرد؟

دیگه نیست؟

تموم شد...؟

وقتی یکی می میره

وقتی به مرگش فکر می کنی

با خودت می گی یعنی دیگه نیست؟!

دیگه هیچ وقت نمی بینمش؟

انگار روحت سوراخ می شه

یه سوراخ عمیق... 

دستام داره می لرزه!

شاید هیچ نسبتی باهاش نداشتم

اما زن خوبی بود!

خیلی خوب

خوش اخلاق

پرهیزگار

نورانی

همش نماز شب می خوند

ولی مرگ بی رحمه!

سرده سخته و بدجنس!

سرطان هم بده

وحشتناکه

غیر منتظره اس

نگاه نمی کنه که نماز شب می خونی

چند نفر برای شفات شب زنده داری کردن

فقط داغ می ذاره رو دل بقیه

فقط...

چقدر دلم می خواست دوباره می دیدمش...

آه...

شاید چرت و پرت می نویسم 

حالم خوش نیست...

اصلا...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط مقتول نظرات ()


 Design By : Pichak